احساس عجیبی بود اون شب آخر که ایران بودم ،وقتی می خواستم برم فرودگاه. وقتی با موبایلم خداحافظی کردم وقتی سوئیچ ماشینمو دیگه لازم نداشتم، همینطور کارتش هم دیگه بدردم نمیخورد دادمش به خانومم. گواهینامه، کلید خونه و کارت پول رو هم بهشون اضافه کنین میشه تموم چیزایی که همیشه تو جیبام بودن و بهشون تعلق خاطر داشتم. حالا دیگه هیچ چیزی تو جیبام نداشتم. آخه داشتم میرفتم یه جایی که هیچ کدوم از اونا ذره ای بدردم نمیخورد. لحظه ای که با خانومم خداحافظی کردم اشک تو چشمام حلقه زد. آخه به او خیلی وابسته شدم تو این چند سالی که باهمیم. او رو هم با خودم نیاوردم. داشتم میرفتم یه دنیای دیگه! جایی که زبونشون با زبون اینجا فرق میکنه، آداب معاشرت و قانونشون هم. هرچی میخوای بگو من ایران چنین بودم و چنان بودم بدردشون نمیخوره. براشون این مهمه که چقدر توشه از اونجا آوردی. بهتره قبل از اومدن یه کم ازآداب معاشرتشون رو مطالعه کنی. باید مقداری زبونشونو بلد باشی تا وقتی رفتی بتونی باهاشون ارتباط برقرار کنی. خیلی راحتی اگه تونسته باشی یه نفر آشنا یا حداقل هم زبون خودت رو هم پیدا کنی تا بیاد پیشبازت و روزای اول گیج نباشی!
امیدوارم دیگه تا حالا متوجه شده باشین که منظورم از این عبارات چیه!
از چند روز قبل از اومدنم به خانومم میگفتم: احساس عجیبی دارم مثل اینکه میخوام برم اون دنیا! دارم حسابو کتابامو با دوستام میکنم، زبان میخونم، با بچه های ایرانی اونجا دارم ارتباط برقرار میکنم که یه کم اوضاع تو دستم بیاد و...... اینا رو همه ارتباط بدین به رفتن ابدی...
خدا رو شکر که خدا یه بار این احساس رو برام شبیه سازی کرد!
اون شب تنها چیزی که تو جیبام بود پولهایی بود که وزرات خونه بعنوان مقرری بهم داده بود. فقط این بدردم میخورد. امشب که دارم این سطرها رو براتون مینویسم، دیگه آخراییه که اینجام. 2 هفته دیگه این رفته به دنیای دیگه داره برمیگرده!
میدونم دوباره باید بیام توشه جمع کنم! توشه ای که مثل موبایل معمولی ایران نباشه که فقط بدرد داخل ایران بخوره! باید دنبال یه چیزی باشم که همه جا بدرد بخوره. باید ادبیات، کلمات و زبونشونو بیشتر تمرین کنم! آخه این فقط یه فرصت بود که بهم بگن هنوز کم داری. "برگرد با دست پر تر بیا، اینطور بهتره! برگرد یه چیزایی بیار که بدرد اینجا بخوره"
خیلی شبیه است با مرگ! کاش تصور همه از مردن هم، همینطور بود. کاملاً میدونستی میخوای کجا بری. ازقبل زمینه ها رو چیده بودی، پول حواله کرده بودی به حساب اونجا، یه نفر میومد جلوت و راهنماییت میکرد. از قبل با همه خداحافظی میکردی و کسی برات گریه نمیکرد؛ چون میدونستن در نمایشنامه زندگی تو بعنوان یه بازیگر دیگه نقشت تموم شده. اگه خوب نقشتو بازی کرده باشی مزد خوبی هم گرفتی. میری که با این مزد لذتشو ببری. البته با کسایی که اونجا دارن انتظارتو میکشن!
وقتی نشستم پای لپ تاپم اصلاً توی فکرم نبود این چیزا رو بنویسم. چیزای دیگه تو ذهنم بود. خب دیگه قسمت نبود. میذارم یه روز دیگه. راستش رو بخواین خودم هم شوکه شدم از این جملات! یادم رفت چاییم هم سرد شد! ببخشین عکس نداشت!
خدانگهدار!
نظر شما ؟ ( 11 نظر )
 |
 |
|
alireza
|
10:59:19 - 27/12/1387
|
|
salam doktor joon . ashkamo dar ovordi . damet garm ba in web site toopet . gozashtamesh home pagam . mikham mese khodet besham . behet hasoodim shod . doset daram . ya ali madad. |
|
|
 |
|
 |
 |
|
mosi_delshekaste
|
14:53:10 - 2/11/1387
|
salam aghaye doktor haletoon khobe ye khaheshi azatoon dashtam az moshkelat doreye tahsiletoon too iran ham benevisid injoori mishe be ayande omidvartar shod hamishe fekr mikardam adamaye ba savad az manaviat farari mishan eteghadeshoon kam mishe vali shoma ba hame fargh darid mamnon az inke be nazarate ma pasokh midid |
|
|
 |
|
 |
 |
|
محمدعلی پوسانه
|
13:45:07 - 13/4/1387
|
شايد بیشتر از درستان که آن هم خود جای تشکر فراوان دارد، آن جملات آموزنده ای که اول کلاس می فرمودید تاثیرگذار بود.
همیشه از جهرمی ها(مهندس شاه علی، عموهاشم تهران،...) خوشم می آمد و حالا خیلی بیشترررر.... |
|
|
 |
|
 |
 |
|
mehrdad sadeghi
|
15:53:44 - 5/9/1386
|
استاد سلام با آرزوی سلامتی و خوشی برای شما.می خوام یه جمله بهتون بگم تا این هفته رو تخته وایت برد بنویسید که البته این جمله از من نیست از پطر کبیر است که میگه: "انقدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم" استاد اونروز که اخر کلاس باهمون دست دادین برای خداحافظی من انقدر ذوق زده شدم که یادم رفت ماشین حسابمو همرام ببرم |
|
|
 |
|
 |
 |
|
دهقانی
www |
11:05:29 - 23/8/1386
|
|
salam ostad man az daneshjoohaye mohandeseye naft firoozabad hastam.vaghean az sitetoon estefade kardam va mikonam va lezzat boradam.in term motasefane man saadet nadashtam ba shoma kelase estatik bardaram.enshalla terme ayande age tashrif dashte bashid dar khedmatetoon hastam.be veblage ma sar bezanid makhsoose nafte khoshhal misham nazaretoono bedoonam.mer30 bye |
|
|
 |
|
 |
 |
|
mohamad namdari
|
17:25:29 - 20/4/1386
|
besyar lezat bordam va hamchenin talangore ba zerafaty bood .ey kash hame mitunestim in goone fekr konim nesbat be atraf .yanii ba rizbini tamam.ya ali |
|
|
 |
|
 |
 |
|
عنايت اله سيار
|
00:32:44 - 18/3/1386
|
سلام.. خيلي زيبا و تاثيرگذار بود...
هرچي فكر كردم چي بنويسم ديدم نميتونم درست بگم.. به خاطر همين هيچي نميگم. ولي واقعا زيبا بود. ياد دانشگاه افتادم الان.. كاش اون روزا بيشتر پيله شده بودم و اصرار بيشتري ميكردم كه اون مطلب رو برامون بنويسين... يادتونه؟ راستشو بخواين تا مدتها فكر مي كردم اينكاره نيستين و مطالب اين سايت رو هم براتو مينويسن... ولي حس خوبي ميده به آدم اين متن ايشالا با دست پر برگردين... |
|
|
 |
|
 |
 |
|
حسین فرامرزی
|
14:18:15 - 13/3/1386
|
|
سلام اقای دکتر .خسته نباشید.ازاینکه لطف کردی وجواب نامه من را دادید سپاس گزارم واز خداوند ارزوی توفیق وسلامتی روز افزون برای شما میکنم واصلا باورم نمی شد که جواب منرا بدهید.گفته بودی خودت را بیشتر معرفی کن من دانشجوی م خاک بهمن 48شما در اموزشکده هستم وخوشحالم از اینکه استاد خوبی مثل شما داشتم.لطفا چند نصیحت کن مرا که بدرد اینده ام بخورد.یا علی مدد |
|
|
 |
|
 |
 |
|
Hamid
|
11:26:41 - 12/3/1386
|
|
jaleb bood, thanx |
|
|
 |
|
 |
 |
|
mosalla
|
10:42:15 - 12/3/1386
|
سلام این خاطرت من را یاد سفر به مکه انداخت. همه پولدارای دنیابا لباسی سفید دور مکعبی سیاه می چرخند،همه دلبستگیهاشونو فراموش کرده،هیچی همراه ندارندجز پوششی همچو کفن!همه سپید پوش و یکرنگند، فقط یک کلام بر لب دارند: لبیک اللهم لبیک... اونجا هیچی برای فخر فروشی نداریم.نمی تونیم عارف و تاجر را از هم تشخیص بدیم. در سفر حج عزیزترین کسان را فراموش می کنیم و هرگز غربت و غریبی را حس نمی کنیم! همیشه سالم و شاد باشی.
|
|
|
 |
|